ميرزا حسن حسينى فسايى
628
فارسنامه ناصرى ( فارسى )
اميرزادهء معزى اليه نيز عقد مزاوجت بستند و با عزتى تمام در هودج زرين نشانيده ، از بلدهء دامغان به شهر سارى مازندران آورده مدت دو هفته مشغول سور و سرور شدند . و عيد نوروز سنه بارسئيل سال 1197 « 1 » در روز پنجم ربيع دويم اتفاق افتاد و موكب والاى نواب آقا محمد خان به عزم تسخير خطه رى و تدمير غفور خان طهرانى « 2 » ، والى آن سامان ، از مازندران نهضت فرمود و شهر طهران را محاصره نمود و مدت محاصره به درازا كشيد و هواى شهر فاسد گشته ، مرض و با « 3 » از شهر به اردوى قاجار سرايت نمود و نواب آقا محمد خان به ترك محاصره فرمان داد و به جانب على بلاغ دامغان يعنى چشمه على نهضت فرمود ، پس به جانب مازندران رفته ، زمستان را به پايان رسانيد و چون نواب على مراد خان بر اريكه سلطنت تمامت ايران ، جز مازندران و خراسان و آذربايجان قرار گرفت و منازعى را باقى نگذاشت به فكر تسخير استرآباد و مازندران افتاد . و چون عيد نوروز سنهء توشقانئيل سال 1198 « 4 » [ را ] در اصفهان گذرانيد ، سپاهى انبوه كه شمارهء سوارهء آنها از دوازده هزار نفر مىگذشت ، فراهم آورده ، نواب اميرزاده شيخ ويس خان پسر پانزده سالهء خود را بر آنها سردار نموده « 5 » ، به جانب مازندران روانه داشت و خود با لشكرى گران ، در تعاقب او از اصفهان تشريففرماى طهران گرديده ، توقف فرمود و چون شيخ ويس خان نزديك به مازندران گرديد بيشتر اعيان آن نواحى سر از انقياد شهريار قاجار نواب آقا محمد خان پيچيده ، روى دل را به جانب اميرزادهء زند ، انداختند « 6 » و نواب معزى اليه خود را در چهار موجهء درياى مخالفت ديده ، به مصلحتبينى و مآلانديشى ، مازندران را گذاشت و در شهر استرآباد رحل اقامت را انداخت « 7 » و به استحكام برج و باروى آن بلده پرداخت و شيخ ويس خان در تمامت مازندران و فيروزكوه و لاريجان و رستمدار يعنى نور و كجور ، لواى اقتدار افراشت و مرتضى قلى خان برادر نواب آقا محمد خان كه هرگز دل را با برادر والاگهر ، صافى نداشت و طالب ايالت مازندران بود به اميرزاده شيخ ويس خان پيوسته ، خاك بىشرمى را بر چهرهء خود پاشيد و چون اين اخبار در طهران به نواب على مراد خان رسيد ، محمد ظاهر خان زند را كه خواهرزادهء زكى خان و پسرخاله خود [ او ] بود ، با جماعت بختيارى و ساير مردم كه نزديك به هشت هزار نفر بودند براى تسخير استرآباد روانه نمود و محمد ظاهر خان داخل مازندران شده « 8 » از « جركلباد » كه تفسير آن به اين نزديكى بيايد ، گذشت و از بيخردى ، مستحفظى در آنجا نگذاشت و چون به ظاهر بلدهء استرآباد رسيد ، سنگرى متين بسته ، در پس سنگر قرار گرفت و نواب آقا محمد خان تمامى اوقات را در نگاهدارى برج و باروى شهر مىپرداخت و هر روزه جماعتى از دليران قاجار ، از استرآباد درآمده كشش و كوشش نموده ، بازمىگشتند ،
--> ( 1 ) . مقارن 10 مارس 1783 . ( 2 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 9 ، ص 175 . ( 3 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 9 ، ص 177 . ( 4 ) . مقارن 21 مارس 1784 . ( 5 ) . ر ك : گيتىگشا ، ص 249 ، روضة الصفا ، ج 9 ، ص 180 : او را ( شيخ اويس ) مىنامد . ( 6 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 9 ، ص 180 و 181 ، گيتىگشا ، ص 249 . ( 7 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 9 ، ص 181 . ( 8 ) . ر ك : ناسخ التواريخ ، ج 1 ، ص 45 .